منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم، تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم.....
منو ببخش اگه می خوام فقط بشی مال خودم، ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم......
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم، تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم.....
منو ببخش اگه می خوام فقط بشی مال خودم، ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم......
عشق واژه ی اتشینی است که تاریخ را می سازد و هم چون مشعل
فروزان در دل ها می سازد،
عشق تک چراغی در شبی تار،
عشق عظمت بودن شکوه زیستن،
عشق اغازی بی پایان،
عشق خورشیدی بی غروب،
عشق دریایی بی ساحل،
عشق فریادی بی سکوت،
عشق طوفانی بی امان،
عشق اتشی بی خاکستر،
عشق فصل بی قرار،
روزی مردی به سفرمیرود و به محض ورودبه اتاق هتل ،متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است .
تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما درتایپ ادرس دچاراشتباه میشود وبدون اینکه
متوجه شود نامه رامیفرستد . در این ضمن درگوشه ای دیگر ازاین کره خاکی، زنی که تازه ازمراسم خاک
سپاری همسرش به خانه باز گشته بود بااین فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به
سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند
.
اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول وهراس به سمت اتاق مادرش
میرود ومادرش را بر نقش زمین میبیند ودرهمان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسرعزیزم
موضوع : من رسیدم
می دونم که از گرفتناین نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتردارند و هر کس به اینجا می
آید میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای
ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت .
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه ...
در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه
شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رحمانه سوزاندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟
چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه ناگاه مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنچه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبائیهایش به تو
می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای خوب من تو تنها نمیمانی بی من تورامیسپارم به دلهای خسته برمن ببخش اگر شمعی
شکستم به شب میسپارم توراتانسوزد به دل میسپارم توراتانمیرد اگرسبزرفتی اگرزرد ماندم اگر
رنگ پاییزی بر دل نشاندم ندیدی تواخراشک چشمهایم را که باالتماس ازتومیخواستم ببخش برمن
گناهی را که خودانرانمیدانم فقط وفقط همین